تو از نگاه اول چه چیزهایی یادت مانده؟ عطر پیچیده در فضا یا طرهی روی پیشانیاش؟ نگاه پر سکوتش یا هیاهوی قلبت؟
ذغال گُر گرفته از آتشی در دل محبوبه افتاده؛ که نمیداند دردش از چیست؟ این آشفتگی حال و پریشانی دل و خلق تنگ آثار عشق است؟ عشق به کی؟
از خواب که بیدار میشوی، اولین کسی که در ذهنت نقش میبندد کیست؟ در بیداری و روشنایی روز، بوی چه چیزی قلبت را به لرزه در میآورد؟ بوی چوب؟
بصیرالملک میگوید «محبوبه هم شده یوسف صد خریدار» اما هنوز نمیداند محبوبه زلیخاییست که در هر کوی و برزن چشمش پی یار میگردد.
اگر سفیدبختی من با منصور است، اگر اقبال خوشم با اصلان است، من این بخت سفید و این اقبال خوش را نمیخواهم. من بختِ چون زلف پریشان یار را میخواهم. من رحیم را میخواهم.
تو خوشبختیات را کجا دیدی؟ در قلهی بلند سعادت یا در زرق و برق تاج و تخت؟ من؟ من در نجاری تاریک محقری دیدم که کاش نمیدیدم.
فراموشی رحیم شبیه آرزویی محال بود. چطور آدم میتواند آرزو کند که دیگر صدای تپش قلب خودش را نشنود؟ نمیتوانستم. نمیخواستم.
میان تیزی یک مثلث گیر کردهام و دنبال گریزم. گریزی که انتهایش رحیم باشد. نه اصلان و نه منصور. گریز منتهی به تو را میخواهم رحیم.
قلب خودم چنان در آتش عشق رحیم میسوخت که حال هر عاشقی، حال من هم بود. انگار قلب تمام عاشقان جهان در دل من میتپید.
میخواهی حال و بار دلم را بدانی آقاجان؟ انگار کن آهنگری با چکش داغ آهنینش به جان قلبم افتاده. حال دل من این است آقاجان.
هرچیزی تاوان دارد و اگر تاوان این عشق سرشکستگی شما باشد آقا جان، به یقین تاوان این وصلت دلشکستگی من است.
رخت سفید بر تنم و نوحه عزا در سرم است. چطور اینجا هستم و تو نیستی؟ چطور نفس میکشم وقتی تو کنارم نیستی؟