در حالی که داوود در انتظار حکم دادگاه است، تهدید زندان همچون شمشیری تیز بر فراز سرش در انتظار است. سپس، او سعی میکند احساسات واقعی خود را نسبت به رها بروز دهد.
با سست شدن اعتماد بین داوود و رها، پیوند آنها مسیر خطرناکی در پیش میگیرد - مسیری که میتواند داوود را به تاریکیهایی که از آنها فرار میکرد، بازگرداند.
پنج سال پس از زندانی شدن داوود، او از شاکیان درخواست بخشش میکند. با بازنگری در پیشنهاد نیک، از رها میخواهد با او ملاقات کند، به این امید که راهی برای آزادی پیدا کند.
بعد از دیدار با پدرش، داوود به سراغ رها میرود تا کمکش کند. با وجود بیمیلی رها، او برای داوود کاری پیدا میکند، اما داوود مجبور میشود سطح تازهای از تحقیر را تحمل کند.